بهاء الدين محمد بن مؤيد بغدادي
220
التوسل إلى الترسل ( فارسى )
قلم قدم بلندتر نهاد ، ( و سخن با « 1 » ) زبان بركشيد ، و سورت غضب سورت محال خواندن گرفت ، و غايت غيرت رايت ضجرت برافراخت ، اماّ جايى كه مردم وفا چشم دارد جفا « 2 » نمايند و در معرضى كه حسن عهد برزد لا يليفت « 3 » در عرض « 4 » دهند و بموضعى كه طريق يگانگى سپرد بيكانگى « 5 » پيش آورند اگر نايرهء طبيعت شعله زند و درياى « 6 » خاطر در تموّج « 7 » آيد و جيحون فكرت طغيان كند و عنان تمالك در دست نماند و پاى سخن از ركاب ادب بيرون برد « 8 » و بد و نيك بر ( قلم و زبان « 9 » ) گذرد بديع و بعيد نباشد ، و جزاء سيئة سيئة مثلها ، راستى مى انديشيدم « 10 » كه بر خويشتن سپرم ، و دست بدين شكايت نبرم ، و ازين حكايت نطق نزنم ، اماّ چون كار از حدّ درگذشت و آتش حميت در فروغ آمد و آب ز دامن بگريبان رسيد « 11 » شكوت و ما الشكوى ( لمثل عباده « 12 » ) * و لكن تفيض النفس عند امتلائها فى الجمله آن مجلس خدايش زندگانى دهاد و بر دوستان ( رحيم و « 13 » ) مهربان گرداناد اگر « 14 » همانست كه ازينجا رفته است عاقلهء جماعت « 15 » و عاقلترين قوم « 16 » است ، و ما حال قوم انت ارجحهم عقلا ، چون مىداند كه بدين حد تعذّرى « 17 » موجب حدّ و تعزير باشد « 18 » بدين تنبيه اعتبار « 19 » گيرد ، و در پناه اعتذار گريزد ، و از لايمت من « 20 » كه كمترين معترضم بپرهيزد ، و اين نمط مردود فرا نوردد ، و گرد اين شيوه نامحمود نگردد ، و الرجوع الى الحق ( اولى را امام سازد « 21 » ) ، فارجع الى الوصل الذى « 22 » بيننا * و كل ذنب لك مغفور
--> ( 1 ) و سختها . ( 2 ) ظ ، و جفا . ( 3 ) لا نلتفت ( ظ ، و لا نلتفت ) . ( 4 ) عوض . ( 5 ) ظ ، و بيگانگى . ( 6 ) و بحار . ( 7 ) موج . ( 8 ) رود . ( 9 ) زفان قلم . ( 10 ) مىانديشم . ( 11 ) ضا ، شعر . ( 12 ) لمثلى عادة . ( 13 ) سا . ( 14 ) و اگر . ( 15 ) قوم . ( 16 ) جماعت . ( 17 ) تعذير ( بمعنى تقصير و عذر موجه نداشتن ) . ( 18 ) است . ( 19 ) اعتذار . ( 20 ) ضا ، كهتر . ( 21 ) مىماند امام ساختن ، شعر . ( 22 ) ضا ، كان .